سیاه

من

می ترسم

از کوچه های سوریه

و کودکانی که از دیروز

آدامس نمی جوند

و از عراق

که هر دو رودش از هجوم 

لهجه ای بیگانه دارند

یا کویت

که آدم هایش از من هراسانند

من از شلیک می ترسم

و از سربازانی که در هر چهار سو

با صدای خدا بزرگ است

به چشم های یکدیگر آتش می کنند

من از نزدیکترین کوچه می ترسم

و از آشنا ترین هموطن

از تفنگ ها

و موشک ها

و خبر های بد بو

و آدمهای مرده

در لباس های مد روز

من از تو

از خود...

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
سید علی شفیعی

حالا که خانه ای ندارم بی نشانی سلام می کنم. بگذار این نوشته ها را نتوانم در ساختاری که شعر می دانند بگنجانم ، بگذار بعضی ها بعد از خواندن این سطرها پوزخندم کنند ‌،‌ بگذار ... اما انگار این سطرها رگ هایی هستند که خون امروز در آن ها جاریست ‌، انگار شاعر با تک تک آن ها همسایه که نه همخانه ست و با آن ها زیر یک سقف که نه زیر یک آسمان نفس می کشد و این کافیست برای آن که بنویسم : نفست گرم استاد . باقی بقایتان