یکشنبه

نمی دانم

تا شنبه تو را

دوست داشته باشم

یا یک شنبه

روراست باشم

و حدس نزنم

جانی برایمان مانده

تا یک عشق دیگر

جوان بمانیم

ابراهیم هم آرزو داشت

به جای گوسفند

از بهشت

یک بانوی همیشگی می آمد

سرو قد

با سینه های غوغا گر

و چشم های بی عینک درنده

باور نمی کنم

این رشته بی وجود 

شریان ها ی نا کار آمد

پیغام های بی قرار

 جلیقه ضد گلوله

حصار قلب ها

و تمام حرف ها

همین واژها های تکراری

بی آن که هیچیک را

برهاند

 از بی جانی

 

/ 2 نظر / 31 بازدید
نگار

مثل همیشه عالی و پرمعنا البته هیچ وقت نمیشه احساس اصلی شاعر رو درک کرد

نینا

تصویر اشعارتون غوغا میکنن تو ذهن استاد!