خیالتر

به یادت نمی آورم

به یادت نمی آورم

هنگامی که از شهامت سخن می شنیدم

یا از دلاوری مرده

یا از فریاد

می دانی؟ همه این ها قدیمی شده

امروز به گناهانم اعتراف نمی کنم

شاید فردا

اگر همه این کار را کردند

خستگی ها که رسوب کرد

بی پناه تر که شدم

تو را باخود خواهم برد

ما آرزومند ترین آفریدگان خدا خواهیم شد

و دورترین از چشم های او

فکر کن

به سوی غروب می رویم

که سایه های خود را

گم کنیم

و بی خیال

همچنان

به سویی که آفتاب

/ 0 نظر / 18 بازدید