نفس

هیچ حرفی نمانده

تمام داستان های مضحک را

در دشت های حماقت

گلوله ها

تعریف می کنند

 و من تفنگ کادو می دهم

به آن هایی که جشن تولدشان را

سال ها است

 علامت می زنند

روی سنگ

 

من پشت جنازه کودکانم

پشت هیاکل گریان

و پشت آوار ها

 گور های جدید را

برای ریاضیات سال های واپسین

از نو می شمارم

 

می خواهم نفس بکشم

و کمی عشق

و یک دهان صدای گنجشک

/ 0 نظر / 28 بازدید