گلوله

بی شک

اگر دقت کنی

مرا می شناسی

من

همان جوانکی بودم

که به پدر تو سنگ می زدم

در شهریور پنجاه و هفت

میدان هفدهم

این

جای گلوله ی اوست

که از چشم راستم وارد شده

از تمام شریان هایم گذشته

و رسیده

به قاب عکس پسری

با روبان تیره

که هر روز

مرا  "پدر"

صدا می کند

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی خورشیدزاده

سلام چه اشعار زیبایی خواندم و بسی لذت بردم. این شعر گلوله هم که واقعا زیبا بود. موفق باشید

سید علی شفیعی

سلام استاد این شعر در این روزها عجیب در خیابان ها راه می رود . باقی بقایتان

مجتبی خورشیدزاده

راستی دوست دارم دعوتتان کنم به "دیدار خدا". لطفا نقدتان را دریغ نفرمایید

سیب آبی

سلام به نظر من : که هر روز ، مرا "پدر" صدا می کرد. البته این نظر من است ، تا نظر شما چه باشد!!!!

آوا

وقتی تو تیر می خوری من می میرم وقتی فریادت در گلو حبس می شود من بغض می کنم وقتی تو اشک می ریزی من می شکنم وقتی خون از سینه ات فواره می زند قلب من شکافته است! وقتی چشمهای زلالت را از من برمی گیری لبهایم بی حرکت می لرزند وقتی بر اندیشه ات می تازند وقتی قلبت را نشانه می سازند می میرم من وقتی دستهایت سرد لبهایت کبود چشمهایت خیره و نبضت راکد می شوند می میرم من از هم فرو می ریزم من وقتی ضجه های شبانه ی مادرت کسی را نمی یابد وقتی چشمهای سرگردان خواهرت مردی نمی یابد می میرم، می سوزم من . . . وقتی دستهایم را آرام بر پلکهایت می کشیدم ــ مبادا که اشکهای خزیده در پشتش برخیزند و واویلا شود ــ جان از کف داده بودم

نینا

سلام مثل همیشه عالی بود. ولی نظر سیب آبی هم به دلم نشست پاینده باشید

مکبری

سلام جناب سپهر افغان عزیز بسیار ممنون و سپاسگزارم که مرا به شعرتان دعوت فرمودید. زیبا و سخت اثر گذار.دست مریزاد به انتظار آثار دیگرتان خواهم بود. لذا با اجازه , وبلاگ شما را لینک میکنم. موفق باشید