تقصیر ها
به یاد تو هستم
گر چه باد
خاک های مدهوشم را
تقسیم می کند
بین تاک های جوان
وغبار حرف های عاشقانه ما را
رودها همراه برده اند
بوسه ها تنها تقصیر هایی ابدیند
که ارواح بی گناهمان را
زخمی می کنند
به یاد تو هستم
هنگامی که هر روز زنده ام می کنند
و من بی حرکت می مانم
و به تو فکر می کنم
تا بسوزانندم
و باز
به تو فکر می کنم
تا باد
خاکستر هایم را ...
سرزمین های خشک
قطار های مهاجر
از سرزمین های خشک
کوچیده اند
و ما از چشمانمان
آخرین بارقه های امید را
جراحی کرده ایم
هرکس می گوید
صاحب اصلی مشت های من است
و دیروز هم حتی
فریاد های عصبی ام را
آشنایی که نمی شناختم
در بازار سیاه
به بالاترین پیشنهاد می فروخت
فرزندان ناخلف یهود
از منوی روی میز
برشته ام را انتخاب می کنند
و یانکی ها فریاد می کشند
آب پز
برادرانم
برای کشتنم اجازه نمی خواهند
این تنها چاه این اطراف است
که آب مشتعل دارد
سلاحم را که خاک کرده ام
جوانه زده
و پر از گل های خیس
و قرمز رنگ
و آسمان
بی رنگ
آبی است
و من امروز هم
برای همسرم که لبخند می زند
از قافله ای که می گذرد
حرفی نمی گویم
و من امروز هم
....
بهار
تنها مانده ام
مجاور مردمی
که هم صدا می خندند
و در تلاشی مکرر
نام خویش را قبل از مرگ
از چشم های خیره می پرسم
کسی روی این خاک مرا می شناسد؟
صدایم را جایی شنیده اید؟
قبل از آن که با آتش آبی رنگ
برای خوش آیند ابوجهل
خانه ی ویران را
بسوزانم؟
راست می گویند
وقتی سکوت می کنند
و چشم هایم را می پوشانند
تا یارانم را بشناسم
من گم نشده ام
خاک خاصیت عجیبی دارد
و اسب های ترکمن و عرب
هر دو از نژاد اصیلند
شاید به خدایشان بنویسم
که آن ها
حیوانات نجیبی نیستند
اگر بدانم به چه زبانی بهتر است
یا با چه سبکی
خوب
برای سال هزارم کافیست...
مرا نخندانید
چون از نخست
در بهشت زیسته ام
تنها راهی باز کنید
برای عبور
از فرشتگان سیه روی فربه
و مرا با فریب های دوست داشتنی
تنها بگذارید
تا کمی بمیرم
ترانه هایی که نخواندم
برای توست
و نگاه مکرر روی بن بست ها
که پر از پیچک نبود
و یا نسترن ها
باور کن بهتر شده ام
عاقل تر
موهای تو یاغی ام می خواست
و رنگ دهان تو گیجم می کرد
تو بد ترین ناجی غریق بودی
که قبل از مرگ دیدم
دیگر مرا
نجات نده.
پیغام
آهار زده در باد
طعم خیس چشم های نگرانی
خشک می شوند
و من مضطربم
که از یاد نرفته باشم
او را دوست نداشته باش
چون حتی دیگر من
خودم را دوست نمیدارم
بی گناه مرده ایم
عشق را کس دیگری آفریده بود
که نیچه از او
خبر بزرگی می گفت...
خیالت راحت باشد
یک لیوان آب دیگر
پر کن
و یک پیغام کوچک دیگر
برای نفر بعدی بفرست
باور کن
چشمان مرا ببند
مرثیه ای شاد بگو
و برای رسیدن به جوی های شراب و عسل
بدون بها
در دوزخم بینداز
می دانم که جهالت
قربانی می خواهد
و من شبیه گوسفندان
زبان تو را نمی دانم
باور کن
حتی اگر بهشت تو دروغ باشد
آتشی که مرا خواهد سوزاند
حقیقی است
باور کن
پیامبر
بر خیال تو
پیامبری رسید
و رنج های زمین گمشده را
در خیانت مکرر
حل کرد
با گیسوان بلند مجعد
و چشم های ملتهبی
که از میان ازدحام مترو
تنها مرا
برای تعمید
بر می گزید
دوشیزه بلند پیکر
نام خدایت را نگفته
به دوزخم انداختی
و من بر حیرت آخر
که چگونه
نمی سوزم
خبر
کتاب (کوتاه در باره عشق) کوتاه نوشته های محمد علی سپهر افغان مجوز انتشار گرفت.
این کتاب دارای 70 کوتاه نوشته و پنجاه تصویر سیاه قلم از نگارنده کتاب است.
انتشارات حکایتی دیگر عهده دار انتشار کتاب است
← صفحه بعد
نظرات ()
